• 1403/12/27 - 11:40

فرمانده‌ای که بی‌سر رفت، اما نامش ماند

 

هر بار که به مرخصی می‌آمد، حتی اگر فرصت کمی داشت، خودش را به حوزه علمیه حاج‌آقا قرشی می‌رساند. حاج ابراهیم همت، سرداری که جنگ را عاشورایی دید و عاشورایی جنگید، پیوندی ناگسستنی با علما و بزرگان داشت. اما کمتر کسی از این بعد از زندگی او سخن گفته است.
خبرگزاری فارس، استان خوزستان: شهرضا، سال‌های پیش از انقلاب. در کوچه‌های این شهر کوچک، جوانی با شور و حرارت اعلامیه‌های امام را پخش می‌کرد، جلسات مخفیانه برپا می‌کرد و سخنرانی‌های انقلابی را سازمان می‌داد. ابراهیم همت، آن روزها هنوز نامش بر سر زبان‌ها نیفتاده بود، اما همان زمان هم یک رهبر بود، یک پیشرو. شیخ حسن عرفان، روحانی مبارز و از دوستان نزدیک او، روایت می‌کند: «او تنها یک معلم نبود، یک مبارز بود. جرأت عجیبی داشت. وقتی گاردی‌ها به یکی از محافل انقلابی شهرضا حمله کردند، جان مرا نجات داد. از میان تیراندازی و آشوب، مرا سوار ماشینی کرد و از معرکه بیرون برد. آن شب، نخستین شهید انقلاب شهرضا به شهادت رسید، اما همت زنده ماند تا بعدها در جبهه‌های جنگ، داستان ایثار را از نو بنویسد».

رازهای ناگفته؛ پیوندی عمیق با علما

کمتر کسی از تأثیر عمیق روحانیون بر زندگی حاج همت سخن گفته است. او نه‌تنها یک فرمانده نظامی، بلکه انسانی عمیقاً متکی بر آموزه‌های دینی بود. شیخ حسن عرفان سه عالم ربانی را نام می‌برد که حاج همت همواره با آن‌ها در ارتباط بود: - حاج‌آقا قرشی؛ عالمی زاهد و اهل معنا، کسی که حاج همت تا آخرین روزهای عمرش به او سر می‌زد، استخاره می‌گرفت و از راهنمایی‌هایش بهره می‌برد. - حاج شیخ عبدالرحیم ملکیان؛ استاد اخلاق و فقه، که همت برای اقامه نماز جماعت نزد او می‌رفت و از او درس تواضع و ساده‌زیستی می‌آموخت. - حاج شیخ خلیل ملکیان؛ امام‌جمعه شهرضا، که مشورت‌هایش برای حاج همت، چراغ راه بود. این ارتباط عمیق با علما، ریشه‌ای محکم برای شخصیت او ساخت. همان ریشه‌ای که باعث شد در میدان جنگ، فرمانده‌ای عاشورایی باشد.

عملیات خیبر؛ وقتی همت عاشورایی جنگید

اسفند ۱۳۶۲، جزایر مجنون. نبردی سخت و سرنوشت‌ساز در پیش بود. حاج همت اما بیش از همیشه در خود فرو رفته بود. آن روزها، جمله‌ای از امام خمینی (ره) بر جانش نشسته بود: «عاشورایی بجنگید». رزمندگانی که در کنار او بودند، روایت می‌کنند: «چند شبانه‌روز نخوابیده بود. امدادگرها التماس می‌کردند که استراحت کند، اما گوشش بدهکار نبود. آخر سر، همان‌طور که مشغول فرماندهی بود، به او سرم زدند. با سرمی که به دستش وصل بود، در میان میدان جنگ می‌چرخید و دستور می‌داد». سرانجام، لحظه‌ای که گویی خود او برایش لحظه‌ای ناب بود، فرا رسید. گلوله توپ، نزدیک او فرود آمد. وقتی دود و گردوغبار فرو نشست، پیکر بی‌سر حاج همت روی زمین افتاده بود. دوستانش بهت‌زده بودند، اما خودش از مدت‌ها قبل آماده بود.

چراغی که روشن ماند

بعد از شهادتش، روایت‌های زیادی از او نقل شد. اما کمتر کسی به ریشه‌های معنوی و فکری او پرداخت. شیخ حسن عرفان به‌درستی گفته بود: «اگر حاج همت موقع شهادت ذوب در ولایت شد، این ریشه داشت. یک‌شبه ایجاد نشد». او در آخرین مرخصی‌اش هم به دیدار حاج‌آقا قرشی رفت. شاید آخرین مشورت را گرفت، شاید آخرین استخاره را. و بعد، به جزایر مجنون رفت، تا عاشورایی بجنگد و عاشورایی شهید شود. امروز، در طلائیه و مجنون، در شهرضا و جبهه‌های جنوب، نام حاج ابراهیم همت همچنان زنده است. اما راز او را، جز اهل معنا، کمتر کسی می‌داند.